تبلیغات
راه روشن - کجایند عمارها

راه روشن

جمعه 16 مهر 1389

نویسنده: مجید   طبقه بندی: عمومی، 

عمار یاسر در ردیف محبوبترین اصحاب رسول اكرم (ص ) بود و پیامبر (ص ) درباره اش فرمود: الحق مع عمار حیثما دار: حق با عمار است ، هر جا كه او بگردد حق با اوست، این مرد خدا كه سرانجام در سن 94 سالگى در ركاب على (ع) در جنگ صفین شهید شد، كارهاى خلاف عثمان را مى دید و احساس مسئولیت مى كرد، و دهان به اعتراض و امر به معروف و نهى از منكر مى گشود.
تا روزى با اصحاب رسولخدا (ص ( به این فكر افتادند كه عثمان را در مقدمه این كارهاى خلاف از پیشرفت باز دارند، با هم نشستند و مشورت كردند و به عنوان نصیحت و خیرخواهى ، نامه اى به عثمان نوشتند و در آن نامه با لحن تند مطالبى نگاشتند كه مواد آن از این قرار بود:
1- تذكر مواردى كه عثمان از روش رسولخدا (ص ) و ابوبكر و عمر مخالفت كرده است .
2- چرا خمس اموال آفریقا را به مروان بخشیده ؟ با اینكه در آن حق خدا و رسول و حق خویشان پیامبر (ص ) و یتیمان و مستمندان قرار گرفته است .
3- چرا آن همه ساختمان مجلل براى خود و بستگانش در مدینه ساخته است ؟
4-  چرا مروان قصرهائى را با چوبهاى مخصوص از بیت المال مسلمانان ساخته است .
5-  چرا فرماندارى و استاندارى ایالات را بین خویشان و بنى اعمام خود تقسیم كرده با اینكه آنها چنین شایستگى ندارند.
6-  چرا ولید بن عقبه را از امارت كوفه عزل نمى كند با اینكه در حال مستى ، نماز صبح را، چهار ركعت خوانده و به مردم كوفه گفته اگر بخواهید یكركعت هم بیافزایم ؟
7- چرا حد شرابخورى ولید را تعطیل كرده و تاءخیر انداخته است ؟
8- چرا در امور، با مهاجران و انصار مشورت نمى كند و به راءى خود استبداد مى ورزد.
9- چرا در مورد بیمارى تب كه اطراف مدینه را گرفته توجه نمى كند.
10- چرا بجاى خیزران  تازیانه و شلاق بكار مى برد.
و پس از تحریرنامه باین فكر افتادند كه نامه باین تلخى و تندى را به چه كسى بدهند تا به عثمان برساند.
عمار یاسر در راه اعلاى حق ، از هیچ كس هراس و واهمه نداشت ، با نهایت خونسردى گفت : نامه را به من بدهید، من آن را به عثمان مى رسانم ، نامه را برداشت و به خانه عثمان روانه شد.
هنگامى كه بخانه عثمان رسید، عثمان در خانه بود، عمار را دید و به او گفت : با من كارى دارى ؟!
عمار به جاى جواب ، نامه را ارائه داد، عثمان نامه را از دست عمار گرفت ، و هنوز نخوانده بود پرسید این نامه را كى نوشته ؟ عمار گفت : جمعى از اصحاب رسول خدا نوشته اند، عثمان سر نامه را گشود، ولى بیش از دو سطر نامه را نخوانده بود كه آن را به گوشه اى پرت كرد.
عمار با صراحت لهجه تمام گفت : این نامه را اصحاب رسول خدا نوشته اند، آیا نامه شایسته اى نبود كه بدورش انداختى ؟ اگر آن را مى خواندى و دستورهایش را به كار مى بستى بهتر نبود.
عثمان كه سخت به خشم آمده بود، فریاد كشید
:دروغ مى گوئى اى پسر سمیه .
عمار یاسر با كمال متانت در پاسخ گفت : بدون شك من پسر یاسر و سمیه هستم .
عثمان از این جواب بسیار ناراحت شد، خیال كرد كه عمار یاسر او را پسر عفان نمى داند، نعره زد این مرد را بزنید، غلامهاى عثمان دور عمار را گرفتند و آنقدر با چوب و تازیانه بر سر و صورتش زدند كه بیهوش شد و او را به گوشه اى انداختند، عثمان به این اندازه هم قناعت نكرد و پیش رفت و بر پهلو و شكمش چند لگد سخت كوبید
.

  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :