تبلیغات
راه روشن - شهیدی كه از دست امام شربت نوشید

راه روشن

یکشنبه 3 مهر 1390

نویسنده: حسین   

حسن دشتی‌، اوایل تشكیل سپاه‌، یك روز با چند تا دیگر از بچه‌های یزد، مأموریت تازه‌ای پیدا می‌كنند؛ باید می‌رفتند جماران برای حفاظت از بیت حضرت امام (قدس‌سره‌).

دشتی از همان دوران خاطره‌ای شیرین و شنیدنی برام تعریف كرده بود كه حكایت از روح لطیف و ملكوتی حضرت امام(ره‌) داشت‌. با آن لهجة شیرین خودمانی‌، می‌گفت‌: «یك شب‌، پست نگهبانی من افتاد روی یك پشت‌بام‌. اتاق حضرت امام درست رو به روی این پشت‌بام بود. لب آن یك دیواره از گونی‌های «توپی‌» كشیده بودند كه حایلی بود بین شخص نگهبان و اتاق امام؛ یعنی نه از پشت‌بام می‌شد داخل اتاق را ببینی و نه از اتاق‌، روی پشت‌بام را.

مدت زیادی از آمدن‌ِ من به جماران نمی‌گذشت‌. با اینكه خیلی شوق داشتم، اما هنوز موفق نشده بودم امام را زیارت كنم‌.

نگهبانی روی آن پشت‌بام یك فرصت استثنایی بود كه كمتر پیش می‌آمد. یادم هست كه شب از نیمه گذشته بود. توی آن لحظه‌های به‌خصوص‌، احساسم این بود كه چراغ اتاق امام روشن است‌. حدس می‌زدم خودشان هم بیدار باشند. حال و هوای غریبی داشتم‌. می‌خواستم هر طور شده‌، یك نگاه داخل اتاق بیندازم تا شاید بتوانم امام را زیارت كنم‌. چند دقیقه‌ای دربارة قضیه فكر كردم‌. تنها راهی كه به ذهنم رسید، این بود كه از لای گونی‌ها، منفذ كوچكی باز كنم تا شاید به مطلوبم برسم‌. از آنجا كه شوق زیادی برای دیدن امام داشتم، نمی‌خواستم درباره درست بودن یا نبودن موضوع فكر كنم‌. به هر تقدیر، خودكارم را بیرون آوردم‌. نقطه‌ای را بین گونی مشخص كردم و دست به كار شدم‌.

انگار امام از حال و هوای من و از كاری كه می‌كردم‌ با خبر بودند. چند لحظه‌ای از كارم نگذشته بود كه یكدفعه صدای پایی شنیدم‌! كسی داشت از راه‌پلة منتهی به پشت‌بام بالا می‌آمد. همین كه حضرت امام پا روی پشت‌بام‌ گذاشتند، من صاف ایستادم‌. مثل برق گرفته‌ها، خشكم زده بود. انگار تازه متوجه غیر منطقی بودن‌ِ كارم شده بودم‌. گمان اینكه امام از آن باخبر شده‌اند، حالم را حسابی گرفت‌.

وقتی دیدم امام دارند می‌آیند طرف من‌، هول و هراسم بیشتر شد. یك لیوان، كه بعداً فهمیدم شربت است‌، دست‌شان گرفته بودند و لبخند زیبایی به لب داشتند. گیج شده بودم‌.

امام‌؟! اینجا؟!

نزدیك كه آمدند، سلام كردند. تازه فهمیدم كه باید سلام می‌كردم‌. با همان دستپاچگی كه داشتم‌، گفتم‌: سلام‌...

لیوان شربت را دستم دادند و فرمودند: این را برای شما آوردم‌.

انگار زبانم قفل شده بود. همین قدر توانستم لیوان را از دست‌شان بگیرم‌. به خودم كه آمدم‌، دیدم سر تا پایم دارد می‌لرزد.

امام همان‌طور كه آن لبخند زیبا را به لب داشتند، دستی به پشت من گذاشتند و فرمودند: خدا قوت‌تان بدهد، خسته نباشید!

بعد مكثی كردند و ادامه دادند: باید ببخشید كه من شما را توی زحمت انداختم‌!

بالأخره قفل دهانم باز شد و به هر زحمتی كه بود گفتم‌: خواهش می‌كنم‌، این وظیفة ماست‌.

گفتند: شما به خاطر ما باید تا این وقت شب بیدار باشید.

انگار بخواهند حدیث نفس كنند، ادامه دادند: خدا ما را ببخشد!

در برابر این همه تواضع‌ و به عبارتی‌ در برابر این همه عظمت‌، مانده بودم چه كنم‌؛ مردی كه دنیای كفر و دنیای شیاطین را به لرزه درآورده بود، داشت از یك پاسدار و نگهبان ساده عذرخواهی می‌كرد!

در این لحظه‌ها كمی به خودم مسلط شده بودم‌. دست و پایم ولی هنوز داشتند می‌لرزیدند. امام با همان صفا و صمیمیت خاص‌ و با آن صدای دلنشین‌شان پرسیدند: شما اهل كجا هستید؟

گفتم‌: یزد.

لبخندی زدند و گفتند: ما توی یزد دوست و آشنا زیاد داریم‌.

اسم چند نفر را بردند كه بعضی‌هاشان را می‌شناختم‌. بعد فرمودند: مردم یزد، مردم خیلی خوبی هستند. خیلی به من و این نهضت كمك كردند. همچنین یادی از مرحوم آیت‌الله صدوقی كردند و فرمودند: ایشان از بزرگان است‌. شما یزدی‌ها باید قدرشان را بدانید.

آن شب امام فرمایشات دیگری هم داشتند كه یادم نیست‌.

من هنوز لیوان شربت دستم بود و هر كار می‌كردم آن را بخورم، نمی‌توانستم‌. اصلاً دستم بالا نمی‌آمد. امام انگار متوجه این مطلب شدند. شاید برای اینكه من راحت باشم و بتوانم آن را بخورم‌، از من فاصله گرفتند و شروع كردند به قدم زدن روی پشت بام‌.

با تمام وجود آرزو می‌كردم كه ای كاش می‌شد این شربت را ببرم برای پدر و مادرم‌، تبرك‌.

دور و برم را هم نگاه كردم، بلكه پلاستیكی‌، چیزی پیدا كنم‌، ولی هیچی نبود؛ حتی یك آن به فكرم رسید كه این شربت را بریزم داخل لباسم‌؛ از بس كه اشتیاق این كار را داشتم‌.

امام یك بار طول پشت بام را رفتند و آمدند. بعد رو كردند به من و فرمودند: شربت را بخورید تا من لیوانش را ببرم‌.

گویی می‌خواستند مرا از خیالات خودم بیرون بیاورند. توی آن لحظه‌ها واقعاً كار مشكلی برای من بود؛ اما به هر شكلی شربت را خوردم‌ و مقداری از آن را به لباسم ریختم‌. با حال و هوایی كه داشتم‌، اصلاً نفهمیدم شربت‌ِ چه بود، فقط یادم هست كه شیرین بود!

حضرت امام لیوان خالی را از من گرفتند. برایم دعا كردند و بعد هم خداحافظی‌ و رفتند.

می‌دانستم می‌روند توی حیاط. از روی آن پشت‌بام‌، حیاط را به راحتی می‌شد ببینی‌. زود رفتم لب پشت‌بام‌. امام آمدند توی حیاط و ظاهراً رفتند پای باغچه كه شیر آبی هم كنار آن بود. لیوان را شستند و گذاشتند زمین‌. آستین‌ها را زدند بالا و مشغول وضو شدند. در حین وضو، گاهی سرشان را می‌گرفتند رو به آسمان و انگار اذكاری می‌گفتند: چنان آرامش و اطمینانی داشتند كه دنیا و مافیها را فراموش كرده بودم و مجذوب حركات‌ِ ایشان شده بودم‌.

بعد از وضو، لیوان را برداشتند و رفتند طرف اتاق‌شان‌. یقین داشتم برای نماز شب می‌روند. خدا می‌داند فرشتگان آسمانی برای همین چند لحظه از زندگی‌ِ امام‌، چقدر حسنه نوشته بودند؛ به خاطر دلجویی و تفقدی كه از یك نگهبان كرده بودند.»

شهید دشتی خاطرة دیگری هم از دوران مأموریتش توی جماران برایم تعریف كرده بود كه حیفم می‌آید از آن صرف نظر كنم‌. می‌گفت‌: «توی یكی از ملاقات‌های عمومی كه حضرت امام با خانواده‌های شهدا داشتند، من به عنوان یكی از پاسدارهای محافظ، قسمت زیر بالكن ایستاده بودم‌. از همان ابتدای صحبت امام‌، حال و هوای یك مادر شهید(1)، توجهم را به خودش جلب كرد.

نشسته بود همان ردیف جلو و یكریز گریه می‌كرد و اشك می‌ریخت‌. یك دستمال هم دستش بود كه اشك‌هاش را با آن پاك می‌كرد. یقین داشتم كه هم یاد شهیدش افتاده‌، هم تحت تأثیر معنویت حضرت امام قرار گرفته است‌. تا آخر سخنرانی‌، او همین حال و هوا را داشت‌. به حالش خیلی غبطه می‌خوردم‌.

سخنرانی كه تمام شد، امام از روی صندلی بلند شدند و مثل همیشه شروع كردند پاسخ دادن به ابراز احساسات مردم‌. از بین مردم‌، آنهایی كه جلوتر بودند طبق معمول‌، دستمال‌، خودكار یا هر شی‌ء دیگری را كه دم دستشان بود، می‌انداختند داخل بالكن‌. بعضی‌ها را امام خودشان متبرك می‌كردند و بعضی‌ها را هم حاج احمد آقا یا آقای توسلی و آنهای دیگر برمی داشتند؛ آن وقت به عبای امام متبرك می‌كردند و پایین می‌انداختند. در همین حین چشمم افتاد به آن زن‌ كه عكس یك شهید را در دست گرفته بود و خیلی بی‌تابی می‌كرد.

با یك شور و هیجان خاصی داشت دور و برش را نگاه می‌كرد. دنبال چیزی می‌گشت كه بیندازد بالا. چند لحظه‌ای كه گذشت‌، گویی ناامید شد. یك آن چشمش افتاد به دستمالی كه توی دستش بود و اشك‌هایش را با آن می‌گرفت‌. از لابه‌لای جمعیت آمد جلو و همان دستمال را مچاله كرد و انداخت توی بالكن‌. اتفاقاً خورد به عبای امام و افتاد كف بالكن‌. دو ـ سه دقیقة بعد، امام تشریف بردند و جمعیت هم كم‌كم شروع كردند به بیرون رفتن‌. آن زن، ولی همین طور ایستاده بود، منتظر دستمال متبرك شده‌اش‌. وقتی دید خبری نشد، اتفاقاً آمد پیش من برای كمك‌. پرسیدم‌: چی شده مادر؟

گفت‌: من یك دستمال انداختم بالا كه امام متبركش كنند، ولی هنوز نینداختندش پایین‌.

گفتم‌: شاید افتاده باشه زیر دست و پا. خوب نگاه كردین‌؟

گفت‌: مطمئنم كه هنوز بالاست‌.

نگاهی به بالكن كرد و ادامه داد: اگر شما یك زحمتی بكشین، بگین بیندازنش پایین‌، یك دنیا ممنون می‌شم‌.

توی بالكن را نگاه كردم‌. آقای انصاری هنوز آنجا بود. صداش زدم و گفتم‌: ببینید چیزی اون بالا نمونده‌.

نگاهی كرد و گفت‌: نه‌.

زن سرش را انداخت پایین‌. انگار ناراحت شد. كمی بعد آقای انصاری‌، خیلی عادی گفت‌: اینجا فقط یك دستمال مچاله شده است.

زن‌، مثل كسی كه جان تازه‌ای پیدا كند، یكدفعه سرش را گرفت بالا و با یك شور و هیجانی گفت‌: خودشه‌! بندازیدش پایین‌!

وقتی دستمال به دستش رسید، آن قدر آن را بوسید و بویید كه همة ما را بی اختیار متأثر كرد. بعد هم به گریه افتاد و شروع كرد به كشیدن دستمال به چشم و سر و صورتش‌.

1. البته شاید هم خواهر یا همسر شهید بود، به هر حال یك عكس قاب گرفته شده از شهیدش را در دست داشت‌.

  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :