تبلیغات
راه روشن

راه روشن

پنجشنبه 21 مهر 1390

نویسنده: حسین   

همیشه دسته‌ای از انقلابیون،آرمانخواهان حقیقی هستند که بار اکثریت و انبوهی از دیگران را به دوش می‌کشند. آنها جماعتی هستند که تاوان باورهایشان را می‌پردازند. در هر کجا و هر شغلی اینها را می‌بینیم. شعارها، مناصب، منافع و ژست‌ها نصیب دیگران می‌شود، اما پای خون دادن و جان دادن که به میان آید، باز اینها می‌مانند و بس.


چرا این درددل‌ها را می‌نویسم؟ شعری دارم من با عنوان: «عاشقانه‌های یک کلمن»، شاید شما هم شنیده باشید. نقل گلایه‌های یک جانباز است. اینکه همیشه در صحنه اول است و جزو لاینفک محافل، همه جا باید باشد، اما چون، تریبون، گلدان و صندلی.

همین طور که این اشیا جزء لاینفک محافلند... چندی پیش یکی از این مراکزی که بسیار سنگ این ارزش‌ها و آرمان‌ها را به سینه می‌زند، گردهمایی با شکوهی ترتیب داد تا از برخی جانبازان که الگو و اسطوره‌های عرصه خود بوده‌اند تقدیر کند. لابد از آن رو که به جوان‌ها بگویند، یاد بگیرید! مثل اینها باشید. نام چند شهید و سردار و رزمنده و... هم به میان آمد.


نکته جالب در محافل باشکوه این چنین، لایه‌های زیرین آنهاست. به این معنی که ده‌ها میلیون خرج می‌شود تا عده‌ای را جمع کنند و این اسطوره‌ها را به آنها نشان دهند. جوانمردانی که در زمان لازم، از نثار هستی خود دریغ نکرده‌اند.

خب! مدیر می‌آید، عده‌ای از کارمندانش را جمع می‌کند، محفلی را پیش‌بینی می‌کنند وکلی خدم، حشم، بودجه، تبلیغات، دعوتنامه و... کلی پز و قر و قمیش برای بالا دستی‌ها که؟ بعله! ما از فرزندان انقلاب قدردانی کردیم. کلی بیلان کار و خبرگزاری‌ها و صداوسیما و... همه هم وسط می‌آیند که به‌به و چهچه که چه کار خداپسندانه‌ای و دم شما گرم و...


بله! عرض می‌کردم. ده‌ها میلیون صرف اجاره سالن، پوستر، تبلیغات، نور، فیلم‌برداری و... ناگهان مطلع می‌شوی مثلا 5میلیون تومان داده‌اند به یک چهره مشهور تلویزیونی تا پنج دقیقه بیاید روی صحنه و نام چند نفر را بخواند.

50-40میلیون به یک خواننده داده‌اند تا بیایند و در رثای این اسطوره‌ها ترانه بخواند و به همین ترتیب ده‌ها میلیون به سخنران و گروه نمایشی و... که بیایند روی سن و بگویند؛ به‌به چقدر جانبازان و شهدا خوبند و آخرالامر جلو چشم مردم با کلی صلوات و کف زدن و سوت زدن، آن اسطوره‌ها بیایند نفری یک لوح تقدیر و یک نیم سکه بهار آزادی به پاس زحمات و جانفشانی‌هایشان بگیرند.


نتیجه؛ چند صدمیلیون خرج شده و کلی آدم از مجری و خوانندگان و بازیگران مشهور بگیرید تا پیمانکارانی که برگزاری محفل را تدارک دیده‌اند. هر یک ده‌ها میلیون نصیبشان شده تا جلو دوربین‌ها به اسطوره‌ها نفری یک قاب لوح تقدیر و یک نیم سکه بدهند.

بعد هم چه بیلان‌کاری بدهند که ما ارزش‌ها را پاس داشتیم و... دیدید که ما- یعنی جانبازان- اگرچه همه جا یک نام باشکوهیم، اما مثل تریبون، گلدان و صندلی‌های صحنه‌ فقط باید باشیم تا بقیه بتوانند به دستمزدهای کلانشان برسند!

پنجشنبه 14 مهر 1390

نویسنده: حسین   

امروز نمی دونم چرا دست و دلم به «گفت و شنود» نمیره؟ سوژه كه این روزها تا دلتون بخواد هست، اما امروز، مخصوصا بعد از صحبت های آقا و غبار غمی كه از پلشتی غارت 3هزار میلیارد تومنی به چهره ایشان دویده و بر صدای همیشه ملكوتی آقا سایه انداخته بود، حیفم اومد این چند خط رو ننویسم. آخه آقا، امام همه بسیجی هاست و با صحنه ای كه قراره از اون روزها نقل بشه، بیشتر از همه آشناست... امروز هم ، همه اونا پا به ركاب آقا ایستادن و...
طی چند روز اخیر، بروبچه های بسیجی این پیامك رو از طریق تلفن های همراه خود برای یكدیگر می فرستند. پیامكی كوتاه با معنا و مفهومی بلند. بخونید؛
«گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز كنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم كه رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتین هایش را به یكی از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت!... راستی 3هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه؟!»

 


یکشنبه 3 مهر 1390

نویسنده: حسین   

در رکـوع و سجـــــودِ خامنـــــــــه‌ای 
من هــــم از دور ســرنگـــون دلـــم

خاصـه وقتِ قنــــــوت او کــز غیــــب
دسـت‌ها می‌شــود ستــون دلــــم

او به یک دست و من هزاران دست
بــا وی افشانــــم از بطــون دلـــــم

عرشیان می‌کشنـد صف به نمــاز
از درون دل و بــــــــــرون دلــــــــــم

من برونـــی نیــــم، خـــدا دانـــــــد
کایــن صـلا خیــزد از درون دلـــــــم

یکشنبه 3 مهر 1390

نویسنده: حسین   

حسن دشتی‌، اوایل تشكیل سپاه‌، یك روز با چند تا دیگر از بچه‌های یزد، مأموریت تازه‌ای پیدا می‌كنند؛ باید می‌رفتند جماران برای حفاظت از بیت حضرت امام (قدس‌سره‌).

دشتی از همان دوران خاطره‌ای شیرین و شنیدنی برام تعریف كرده بود كه حكایت از روح لطیف و ملكوتی حضرت امام(ره‌) داشت‌. با آن لهجة شیرین خودمانی‌، می‌گفت‌: «یك شب‌، پست نگهبانی من افتاد روی یك پشت‌بام‌. اتاق حضرت امام درست رو به روی این پشت‌بام بود. لب آن یك دیواره از گونی‌های «توپی‌» كشیده بودند كه حایلی بود بین شخص نگهبان و اتاق امام؛ یعنی نه از پشت‌بام می‌شد داخل اتاق را ببینی و نه از اتاق‌، روی پشت‌بام را.

مدت زیادی از آمدن‌ِ من به جماران نمی‌گذشت‌. با اینكه خیلی شوق داشتم، اما هنوز موفق نشده بودم امام را زیارت كنم‌.

نگهبانی روی آن پشت‌بام یك فرصت استثنایی بود كه كمتر پیش می‌آمد. یادم هست كه شب از نیمه گذشته بود. توی آن لحظه‌های به‌خصوص‌، احساسم این بود كه چراغ اتاق امام روشن است‌. حدس می‌زدم خودشان هم بیدار باشند. حال و هوای غریبی داشتم‌. می‌خواستم هر طور شده‌، یك نگاه داخل اتاق بیندازم تا شاید بتوانم امام را زیارت كنم‌. چند دقیقه‌ای دربارة قضیه فكر كردم‌. تنها راهی كه به ذهنم رسید، این بود كه از لای گونی‌ها، منفذ كوچكی باز كنم تا شاید به مطلوبم برسم‌. از آنجا كه شوق زیادی برای دیدن امام داشتم، نمی‌خواستم درباره درست بودن یا نبودن موضوع فكر كنم‌. به هر تقدیر، خودكارم را بیرون آوردم‌. نقطه‌ای را بین گونی مشخص كردم و دست به كار شدم‌.

انگار امام از حال و هوای من و از كاری كه می‌كردم‌ با خبر بودند. چند لحظه‌ای از كارم نگذشته بود كه یكدفعه صدای پایی شنیدم‌! كسی داشت از راه‌پلة منتهی به پشت‌بام بالا می‌آمد. همین كه حضرت امام پا روی پشت‌بام‌ گذاشتند، من صاف ایستادم‌. مثل برق گرفته‌ها، خشكم زده بود. انگار تازه متوجه غیر منطقی بودن‌ِ كارم شده بودم‌. گمان اینكه امام از آن باخبر شده‌اند، حالم را حسابی گرفت‌.

وقتی دیدم امام دارند می‌آیند طرف من‌، هول و هراسم بیشتر شد. یك لیوان، كه بعداً فهمیدم شربت است‌، دست‌شان گرفته بودند و لبخند زیبایی به لب داشتند. گیج شده بودم‌.

امام‌؟! اینجا؟!

نزدیك كه آمدند، سلام كردند. تازه فهمیدم كه باید سلام می‌كردم‌. با همان دستپاچگی كه داشتم‌، گفتم‌: سلام‌...

لیوان شربت را دستم دادند و فرمودند: این را برای شما آوردم‌.

انگار زبانم قفل شده بود. همین قدر توانستم لیوان را از دست‌شان بگیرم‌. به خودم كه آمدم‌، دیدم سر تا پایم دارد می‌لرزد.

امام همان‌طور كه آن لبخند زیبا را به لب داشتند، دستی به پشت من گذاشتند و فرمودند: خدا قوت‌تان بدهد، خسته نباشید!

بعد مكثی كردند و ادامه دادند: باید ببخشید كه من شما را توی زحمت انداختم‌!

بالأخره قفل دهانم باز شد و به هر زحمتی كه بود گفتم‌: خواهش می‌كنم‌، این وظیفة ماست‌.

گفتند: شما به خاطر ما باید تا این وقت شب بیدار باشید.

انگار بخواهند حدیث نفس كنند، ادامه دادند: خدا ما را ببخشد!

در برابر این همه تواضع‌ و به عبارتی‌ در برابر این همه عظمت‌، مانده بودم چه كنم‌؛ مردی كه دنیای كفر و دنیای شیاطین را به لرزه درآورده بود، داشت از یك پاسدار و نگهبان ساده عذرخواهی می‌كرد!

در این لحظه‌ها كمی به خودم مسلط شده بودم‌. دست و پایم ولی هنوز داشتند می‌لرزیدند. امام با همان صفا و صمیمیت خاص‌ و با آن صدای دلنشین‌شان پرسیدند: شما اهل كجا هستید؟

گفتم‌: یزد.

لبخندی زدند و گفتند: ما توی یزد دوست و آشنا زیاد داریم‌.

اسم چند نفر را بردند كه بعضی‌هاشان را می‌شناختم‌. بعد فرمودند: مردم یزد، مردم خیلی خوبی هستند. خیلی به من و این نهضت كمك كردند. همچنین یادی از مرحوم آیت‌الله صدوقی كردند و فرمودند: ایشان از بزرگان است‌. شما یزدی‌ها باید قدرشان را بدانید.

آن شب امام فرمایشات دیگری هم داشتند كه یادم نیست‌.

من هنوز لیوان شربت دستم بود و هر كار می‌كردم آن را بخورم، نمی‌توانستم‌. اصلاً دستم بالا نمی‌آمد. امام انگار متوجه این مطلب شدند. شاید برای اینكه من راحت باشم و بتوانم آن را بخورم‌، از من فاصله گرفتند و شروع كردند به قدم زدن روی پشت بام‌.

با تمام وجود آرزو می‌كردم كه ای كاش می‌شد این شربت را ببرم برای پدر و مادرم‌، تبرك‌.

دور و برم را هم نگاه كردم، بلكه پلاستیكی‌، چیزی پیدا كنم‌، ولی هیچی نبود؛ حتی یك آن به فكرم رسید كه این شربت را بریزم داخل لباسم‌؛ از بس كه اشتیاق این كار را داشتم‌.

امام یك بار طول پشت بام را رفتند و آمدند. بعد رو كردند به من و فرمودند: شربت را بخورید تا من لیوانش را ببرم‌.

گویی می‌خواستند مرا از خیالات خودم بیرون بیاورند. توی آن لحظه‌ها واقعاً كار مشكلی برای من بود؛ اما به هر شكلی شربت را خوردم‌ و مقداری از آن را به لباسم ریختم‌. با حال و هوایی كه داشتم‌، اصلاً نفهمیدم شربت‌ِ چه بود، فقط یادم هست كه شیرین بود!

حضرت امام لیوان خالی را از من گرفتند. برایم دعا كردند و بعد هم خداحافظی‌ و رفتند.

می‌دانستم می‌روند توی حیاط. از روی آن پشت‌بام‌، حیاط را به راحتی می‌شد ببینی‌. زود رفتم لب پشت‌بام‌. امام آمدند توی حیاط و ظاهراً رفتند پای باغچه كه شیر آبی هم كنار آن بود. لیوان را شستند و گذاشتند زمین‌. آستین‌ها را زدند بالا و مشغول وضو شدند. در حین وضو، گاهی سرشان را می‌گرفتند رو به آسمان و انگار اذكاری می‌گفتند: چنان آرامش و اطمینانی داشتند كه دنیا و مافیها را فراموش كرده بودم و مجذوب حركات‌ِ ایشان شده بودم‌.

بعد از وضو، لیوان را برداشتند و رفتند طرف اتاق‌شان‌. یقین داشتم برای نماز شب می‌روند. خدا می‌داند فرشتگان آسمانی برای همین چند لحظه از زندگی‌ِ امام‌، چقدر حسنه نوشته بودند؛ به خاطر دلجویی و تفقدی كه از یك نگهبان كرده بودند.»

شهید دشتی خاطرة دیگری هم از دوران مأموریتش توی جماران برایم تعریف كرده بود كه حیفم می‌آید از آن صرف نظر كنم‌. می‌گفت‌: «توی یكی از ملاقات‌های عمومی كه حضرت امام با خانواده‌های شهدا داشتند، من به عنوان یكی از پاسدارهای محافظ، قسمت زیر بالكن ایستاده بودم‌. از همان ابتدای صحبت امام‌، حال و هوای یك مادر شهید(1)، توجهم را به خودش جلب كرد.

نشسته بود همان ردیف جلو و یكریز گریه می‌كرد و اشك می‌ریخت‌. یك دستمال هم دستش بود كه اشك‌هاش را با آن پاك می‌كرد. یقین داشتم كه هم یاد شهیدش افتاده‌، هم تحت تأثیر معنویت حضرت امام قرار گرفته است‌. تا آخر سخنرانی‌، او همین حال و هوا را داشت‌. به حالش خیلی غبطه می‌خوردم‌.

سخنرانی كه تمام شد، امام از روی صندلی بلند شدند و مثل همیشه شروع كردند پاسخ دادن به ابراز احساسات مردم‌. از بین مردم‌، آنهایی كه جلوتر بودند طبق معمول‌، دستمال‌، خودكار یا هر شی‌ء دیگری را كه دم دستشان بود، می‌انداختند داخل بالكن‌. بعضی‌ها را امام خودشان متبرك می‌كردند و بعضی‌ها را هم حاج احمد آقا یا آقای توسلی و آنهای دیگر برمی داشتند؛ آن وقت به عبای امام متبرك می‌كردند و پایین می‌انداختند. در همین حین چشمم افتاد به آن زن‌ كه عكس یك شهید را در دست گرفته بود و خیلی بی‌تابی می‌كرد.

با یك شور و هیجان خاصی داشت دور و برش را نگاه می‌كرد. دنبال چیزی می‌گشت كه بیندازد بالا. چند لحظه‌ای كه گذشت‌، گویی ناامید شد. یك آن چشمش افتاد به دستمالی كه توی دستش بود و اشك‌هایش را با آن می‌گرفت‌. از لابه‌لای جمعیت آمد جلو و همان دستمال را مچاله كرد و انداخت توی بالكن‌. اتفاقاً خورد به عبای امام و افتاد كف بالكن‌. دو ـ سه دقیقة بعد، امام تشریف بردند و جمعیت هم كم‌كم شروع كردند به بیرون رفتن‌. آن زن، ولی همین طور ایستاده بود، منتظر دستمال متبرك شده‌اش‌. وقتی دید خبری نشد، اتفاقاً آمد پیش من برای كمك‌. پرسیدم‌: چی شده مادر؟

گفت‌: من یك دستمال انداختم بالا كه امام متبركش كنند، ولی هنوز نینداختندش پایین‌.

گفتم‌: شاید افتاده باشه زیر دست و پا. خوب نگاه كردین‌؟

گفت‌: مطمئنم كه هنوز بالاست‌.

نگاهی به بالكن كرد و ادامه داد: اگر شما یك زحمتی بكشین، بگین بیندازنش پایین‌، یك دنیا ممنون می‌شم‌.

توی بالكن را نگاه كردم‌. آقای انصاری هنوز آنجا بود. صداش زدم و گفتم‌: ببینید چیزی اون بالا نمونده‌.

نگاهی كرد و گفت‌: نه‌.

زن سرش را انداخت پایین‌. انگار ناراحت شد. كمی بعد آقای انصاری‌، خیلی عادی گفت‌: اینجا فقط یك دستمال مچاله شده است.

زن‌، مثل كسی كه جان تازه‌ای پیدا كند، یكدفعه سرش را گرفت بالا و با یك شور و هیجانی گفت‌: خودشه‌! بندازیدش پایین‌!

وقتی دستمال به دستش رسید، آن قدر آن را بوسید و بویید كه همة ما را بی اختیار متأثر كرد. بعد هم به گریه افتاد و شروع كرد به كشیدن دستمال به چشم و سر و صورتش‌.

1. البته شاید هم خواهر یا همسر شهید بود، به هر حال یك عكس قاب گرفته شده از شهیدش را در دست داشت‌.

پنجشنبه 24 شهریور 1390

نویسنده: حسین   

محمدحسین جعفریان، ‌از شاعران امروز خراسان است؛از نسلی که جنگ را تجربه کرده است. او پس از جنگ و در سال‌ها همکاری با «روایت فتح»، مستندهای بسیاری نیز از مناطق بحرانی جهان ساخته و در عین اینکه دستی بر آتش روزنامه نگاری دارد، مدتی نیز رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان بوده است.

به گزارش «تابناک»، وی همچنین در بیش از دو دهه‌ای که محفل ماه رمضان شاعران نزد رهبر انقلاب برگزار شده، از چهره‌های ثابت این نشست‌ها بوده و بارها در محفل مذکور، شعرخوانی داشته و تقریبا هر بار شعرش به طور ویژه‌ای مورد تشویق رهبر انقلاب قرار گرفته است، چندان که سال پیش،‌ پس از خواندن شعر «عاشقانه‌های یک کلمن» رهبر انقلاب فرمودند: «بدهید این شعر را خوشنویسی کنند و در بنیاد شهدا و ایثارگران آویزان کنند»؛ شعری که جعفریان بر این باور است، اگر پیشتر، مسئولان جلسه را از آن آگاه می‌کرد، مانع خواندن آن می‌شدند!

بنابر این گزارش، امسال اما شنیدیم که جعفریان به چهره‌ای معترض در این جلسه تبدیل شده و گفته است که مسئولان پیش از جلسه، با انتخاب اشعار، آنها را پاستوریزه می‌کنند. سایت‌های گوناگون نیز اخبار ضد و نقیضی از این ماجرا منتشر کردند.

جعفریان اما از ماجرا این گونه روایت می کند که شعری داشته که مسئولان جلسه و حوزه هنری، تنها دو بیت آن را که به جریان انحرافی باز می‌گشت، شنیده بودند و بدون شنیدن مابقی آن گفتند صلاح نیست این شعر خوانده شود و...

وی اینگونه ادامه می دهد که؛ «پس از جلسه مرا صدا کردند و رفتم نزد آقا. آقا پرسیدند: چه شده آقای جعفریان؟ گفتم: حضرت آقا، ما سال‌های پیش شعرهایی که حتی در روزنامه‌ها نتوانستیم منتشر کنیم، اینجا توانستیم بخوانیم. آقا فرمودند: همین طور است و من گفتم: خب امسال دوستان جای شما تصمیم گرفتند، چه چیز صلاح است و چه چیز نه. شعرها را گزینش کردند. این خوب نیست. ما که شهره به شاعر انقلابیم و به قول مرتضی سرهنگی در سیراب شیردان نظام بزرگ شدیم، اگر صلاح ندانیم که می‌داند؟»

جعفریان می‌گوید: «اینجا آقا مرا در آغوش گرفتند و سرم را بوسیدند که هم خودم و هم اطرافیان به شدت متأثر شدیم. آقا دست بر سر و شانه‌هایم کشیدند و گفتند: شما صبور باش آقای جعفریان. من در جریان انتخاب و شکل برگزاری جلسه نبودم. چند بار گفتند: صبور باش.»

رأی و بیعت

مدتی این مثنوی تأخیر شد
آهوی ما گرگ شد، خنزیر شد

شد رها سگ،‌ باز و بسته ماند سنگ
ای برادر باز هم جنگ است،‌ جنگ

سالکان بی خرد! بی‌پیرها!
ساحران! رمال‌ها! جن‌گیرها!

مکتب ایران چو دکان شماست
نفستان ولله ایران شماست

عشق ایران کاش در سر داشتید
کاش آن را نیز باور داشتید

وای از آن روزی که با بانگ جلی
سایه بردارد ز سرهاتان ولی

پس زند خاک از کدورت‌هایتان
صورتک‌ها را ز صورت‌هایتان

بانگ بردارد ز اعماق وجود
فاش گوید آنچه را بود و نبود

تشتتان چون از سر بام اوفتاد
کله‌هاتان چون که خالی شد ز باد

هان! گمان کردید ما وامانده‌ایم؟!
ما کنار دام بر جا مانده‌ایم

منتظر با تیغ‌ها و داس‌ها
پیشتر آیید ای خناس‌ها

هر طرف کردیم دامی را رها
پیشتر آیید ای بدکاره ها

تیغ کج آ‌ریم و گردانیم صاف
هر که ره گیرد به سوی انحراف

چون هلاهل مغز بادام شما
مانده فرزین گرچه در دام شما

ای دلیل داعیان دین ما
تاج سر، ای مرد، ای فرزین ما!

این سخن را بشنو از اهل تمیز
رأی و بیعت فرق‌ها دارد عزیز

نیک می‌دانیم از برهان و نقل
این که بیعت عشق باشد رأی عقل

گرچه عقل ما ملاک خوبی است
یادمان باشد که پایش چوبی است

عقل آخر هم بماند در نود
عشق اما ختم کار و هست صد

هر چه رمل آرید و سحر و جفر و راز
عشق اسطرلاب اسرار است باز

چون رجز خوانند مردان نود؟
چون؟ که جاری در رگان ماست صد؟

***
ماه سنگی سرد و بی مقدار بود
گرمی خورشید بر حسنش فزود

رو بگرداند چو خورشیدی ز  ماه
در محاق افتد قمر، گردد تباه

جملگی دانند، حتی خار و خس!
آبروی ماه از شمس است و بس

شنبه 19 شهریور 1390

نویسنده: حسین   

گفت: هیچ فكر كردی كه اگر 3هزار میلیارد تومان اختلاس از بانك صادرات را تبدیل به اسكناس هزار تومانی كنند، طول آن 480 میلیون كیلومتر می شود!
گفتم: تو هیچ فكر كردی كه با این 3هزار میلیارد تومان می توان از رستوران برج میلاد 30 میلیون بستنی طلایی 400هزار تومانی خرید!
گفت: «جن» هم جن های قدیم، خیلی كه زور می زدند دو تا النگو و یك انگشتر بلند می كردند.
گفتم: مرد حسابی! بحث «جن» برای رد گم كردن است. بعضی ها وقتی از كنار جن رد می شوند، جن از ترس، بسم الله، اعوذبالله می گوید!
گفت: پس چطور، این همه سازمان های بازرسی و نظارت و حراست و دم و دستگاه عریض و طویل مدیریت بانك ها و... متوجه اختلاس به این بزرگی و هنگفتی نشده اند؟!
گفتم: چه عرض كنم؟! از یارو پرسیدند متوجه شدی كه دیشب زلزله اومد؟ گفت آره! پرسیدند؛ بیدار بودی؟ گفت؛ نه! خوابیده بودم. پرسیدند از رادیو و تلویزیون شنیدی؟ گفت؛ نه! پرسیدند؛ توی روزنامه خوندی؟ جواب داد نه! پرسیدند؛ پس از كجا متوجه شدی؟ یارو گفت؛ یك اسكناس هزار تومنی تو جیب شلوارم بود. صبح كه بلند شدم، دیدم تبدیل به پول خرد شده فهمیدم دیشب زلزله شدیدی اومده!
 

یکشنبه 13 شهریور 1390

نویسنده: حسین   

سه چیزی که آقا از جوانان خواستند
چیزی که مهم است، نسل جوان ماست؛ طوری كه مقام معظم رهبری می‌فرمایند: سه چیز را برای نسل جوان ما خواسته‌اند. همه‌تان هم همه‌جا دیده‌اید. در اصل ایشان ورزش، تعلیم و تربیت و تهذیب را بعنوان سه اصلی که خودشان انجام می‌دهند، برای همه ما خواسته‌اند که ما هم ان‌شا‌الله انجام بدهیم.

یک روز آقا بیشتر نماز می‌خوانند،‌ یک روز بیشتر قرآن می‌خوانند
اگر یک روز کاری ایشان را تعریف کنم، هر سه مورد را که ایشان برای ما جوانان گفته‌اند، در آن می‌بینیم. ایشان حدود یک تا یک‌ونیم ساعت پیش از نماز صبح بیدارند که تهجد و عبادت شخصی ایشان است. روزهایش هم با هم فرق می‌کند، شبیه به هم نیست‌. ایام هفته فرق می‌کند. یک روز آقا بیشتر نماز می‌خوانند،‌ یک روز بیشتر قرآن می‌خوانند، یک روز بیشتر دعا می‌خوانند، یک روز بیشتر ذکر می‌گویند.
بعدش نماز صبح را می‌خوانند، ایشان نماز صبح را به‌ جماعت می‌خوانند و کمترین جماعتشان، آن شخصی است که همراه ایشان است و بیشترین‌شان هم هر کسی که توی آن ساختمان است، می‌آید. ایشان توی دفتر کارشان نماز می‌خوانند و همة کسانی که صبح در محل کار هستند ـ اعم از پاسدارها و دفتری‌هایی که آنجا هستند ـ‌ نمازشان را با آقا می‌خوانند.

ایشان هفته‌ای سه روز را کوهنوردی می‌کنند
بعد از نماز صبح،‌ ایشان هفته‌ای سه روز را کوهنوردی می‌کنند و حداقل بین 45 تا 60 دقیقه به سمت بالا حرکت می‌کنند. این مسیر را حدود نیم ساعت تا 45 دقیقه برمی‌گردند.
بعضی از مواقع کوه‌هایی دورتر هستند و برای اینكه به وضعیت کار ایشان لطمه نزند، آقا آن ساعت که باید تهجد و نماز و عبادت شخصی خودشان باشد را‌ می‌آیند بیرون و در طول مسیر عبادتشان را انجام می‌دهند. پای کوه که می‌رسیم، نماز را آن‌جا می‌خوانیم. هنوز تاریک است و کسی بیدار نیست. یک ساعتی که بالا می‌رویم، هنوز آفتاب نزده است.
 
رهبر نظام سه بار در زلزله کرمان به مردم کرمان سر زد
وقتی ایشان برمی‌گردد پایین، آدم‌هایی که نگاه می‌کنند تعجب می‌کنند، اهل کوه تازه کوهنوردها را می‌گویم، کوهنوردی که می‌خواهد برود بالای کوه، آفتاب زده تازه حرکت می‌کند، می‌بیند مقام معظم رهبری دارد می‌آید پایین. با خود می‌گویند: ایشان کی رفته بالا که الآن دارد می‌آید پایین؟
آقا توی کوه عمامه سرش است، عمامه‌ همیشگی‌اش نیست؛ عمامه‌ای باریک‌تر و کوچک‌تر است.
بعضی‌ مواقع هم بعضی جاها ایشان لباس شخصی می‌پوشند؛ همیشه با آن لباس نیست. شما عکس‌های آقا را در کرمان دیده‌اید دیگر. در زلزله کرمان، رئیس جمهورمان چند بار رفت؟ رهبرمان چند بار؟ رهبر نظام سه بار در زلزله کرمان به مردم کرمان سر زد. در زلزله‌ای که در بم آمده بود،‌ برای جنازه‌ها، حتی خود آقا نماز خواند.
 
آقا اهل این نیستند که وسط کار، کار را نصفه بگذارند
آن سه روز کوهنوردی وقتی از کوه پایین می‌آیند، بعد وقت اداری کار ایشان است و آن چهار روز دیگر را توی خانه ورزش می‌کنند. اصلاً اهل این نیست که وسط کار، کار را نصفه بگذارد. هر کاری ایشان انجام بدهد کاملِ کامل است. اصول آن کار را دقیقِ دقیق بلد است.
پس از ورزش‌شان توی دفتر کار تشریف می‌آورند. از اول صبح، بعضی مواقع ساعت هفت می‌رسیم سر کار، بعضی‌ موقع‌ها هفت‌ونیم می‌رسیم، بستگی دارد به آن کوه و آن مسیر.
از نظر امنیتی ما نمی‌توانیم از یک کوه استفاده کنیم؛ دشمن هم این‌قدر می‌فهمد که به ما ضربه بزند. هرجا که کوه و بلندیی هست و توی تهران است، آقا استفاده می‌کند؛ از بی‌بی‌ شهربانو شهرری گرفته تا تمامی نقاط کوه‌های سمت شمال تهران؛ توی ولنجک، کوه دربند و هر کوهی، اختصاصی نیست که ما یک کوه خاصی را برویم؛ بله؛ دو سه جای اختصاصی هم داریم، آن‌جاها هم می‌رویم.
 
اول نماز بخوانیم
اذان که بگویند، وسط سخنرانی هم که باشند، قطع می‌کنند و می‌گویند اول نماز را بخوانیم. حفاظت از ایشان در عین حالی که خیلی سخت است، بچه‌ها این کار را انجام می‌دهند برای رضایت ایشان و رضایت مردم از ما. از ساعت هفت، هفت‌ونیم، ایشان در محل کار حاضر می‌شوند. اگر ملاقات خاصی نداشته باشند می‌روند منزل و صبحانه را در منزل با خانواده می‌خورند و بعد از صبحانه می‌آیند دفتر، کارشان انجام می‌شود.
اگر ملاقات داشته باشند،‌ ملاقات با صبحانه شروع می‌شود. وقتی هفت صبح با آقا ملاقات هست،‌ صبحانه‌شان را هم با آقا می‌خورند. بعد از خوردن صبحانه و کار اداری، تا نماز ظهر، آقا توی دفتر است. اذان که گفته بشود، هر کاری که وجود داشته باشد، وسط سخنرانی هم که باشد،‌ آقا قطع می‌کنند، می‌گویند نماز را بخوانیم بعد بیاییم؛ نماز اول وقت.
بعد از نماز، ادامه کار. اگر جلسات ادامه داشته باشد، ناهار را آقا با آن افراد جلسه، توی دفتر میل می‌کنند. اگر توی دفتر، ملاقاتی نبود، بین ساعت نماز تا یکی دو ساعت بعد از نماز، چون فاصله بین منزل آقا و دفتر به اندازه ده‌، بیست قدم است، در منزل غذایشان را می‌خورند، استراحت‌شان را می‌کنند، مجدد اولین برنامه‌ای که دارند ساعت سه بعد از ظهر، چهار بعداز ظهر است. ایشان می‌آیند در داخل دفتر هستند و مواقعی که بعدازظهر جلسه خاصی نباشد، ایشان توی کتابخانه شخصی‌شان به مطالعه می‌پردازند.
 
هر زمانی که آقا را ببینید، یا ذکر می‌گویند یا قرآن می‌خوانند
هر زمانی که شما ایشان را ببینید، یا ذکر می‌گوید یا قرآن می‌خواند. غیرممکن است لحظه‌ای ایشان غافل باشد. من ندیدم. به‌طور نمونه می‌گویم. توی تلویزیون نگاه کنید، هر عزیزی مداحی می‌کند، دقت کنید آقا دستشان کنار لبشان است؛ به‌خاطر اینکه اگر لبشان تکان خورد پیدا نباشد.
 
آقا هر 9 روز یک بار کل قرآن را می خوانند
این نیست که توی هیئت رفتیم، ذکر بی‌خیال. درباره قرآن خواندن، ایشان به ما توصیه می‌کردند و می‌گفتند: «بچه‌ها قرآن را زیاد بخوانید؛ قرآن نور است، قرآن را خیلی مطالعه کنید. من در جوانی هر سه روز، یک دور قرآن می‌خواندم. یعنی روزی 10 جزء. الآن دیگر اصلاً حوصله‌اش نیست، پیر شده‌ام، از نظر سن و سال، وضعیت، شغل، گرفتاری‌های کاری، این‌ همه مسائل واقعاً نمی‌توانم قرآن بخوانم. خیلی از قرآن دور شدم. نُه روز، 10 روز طول می‌کشد من یک دور قرآن را بخوانم.»
الآن که دور شده، روزی سه جزء قرآن می‌خوانند. ما اگر توی ماه مبارک رمضان خدا عنایت کند یک بار قرآن بخوانیم، فکر می‌کنیم اعجاز کرده‌ایم؛ کلی خدا را مؤاخذه می‌کنیم که ما آخر یک دور قرآن را خواندیم هیچ چیز نشده، هیچ اتفاقی نیافتاد. قرآن خواندن را ما نیاز داریم، خدا لازم ندارد. ما نیاز داریم.
 
همه افراد خانواده آقا حافظ کل قرآن هستند
منزل حضرت آقا یک خانواده پرجمعیتی است، خودشان، خانمشان و شش تا فرزند با ایشان زندگی کرده‌اند که همه الآن ازدواج کرده‌اند و رفته‌اند؛ هر هشت نفر این خانواده حافظ کل قرآن هستند. مأنوس قرآن بودن یعنی این. کل افراد خانواده قاری و حافظ قرآن‌اند. شماها شاید چند بار صدای قرآن آقا را شنیده باشید، ولی تشخیص نداده‌اید. چون بعضی موقع‌ها رادیو پخش می‌کند. هر موقع هم پخش می‌کند چون خودش هم نمی‌داند اشتباهاً می‌گوید مصطفی اسماعیل.
لحن آقا، مصطفی اسماعیل است. آقا در جوانی قرائت دارد. صوتش را رادیو پخش می‌کند به اسم مصطفی اسماعیل.

تهذیب و تحصیل هم دو بالی است که یکی به‌تنهایی خطرناک است
اگر می‌خواهیم به دستور آقا عمل کنیم و به ولی‌مان نزدیک شویم، دستورات همین است که عرض کردم. تحصیل، تهذیب، ورزش بعدش هم قرآن. تهذیب و تحصیل هم دو بالی است که انسان را به همه جا می‌رساند. یک دانه‌اش باشد، خطرناک است.
فقط تهذیب می‌شود شیخ علی تهرانی. فقط تحصیل می‌شویم سعید حجاریان، اکبر گنجی، آقای مهاجرانی. حالا این‌ها کجا هستند؟ مهاجرانی در کشور ما شانزده سال بالای قدرت بوده، امروز پناهنده انگلستان است، اکبر گنجی، مسئول اطلاعات داخلی سپاه تهران بود، امروز پناهنده آمریکاست؛ اگر یکی‌اش را هم گرفتیم باز هم خلاف کرده‌ایم، خطا کرده‌ایم. دو تا با هم، تحصیل و تهذیب با هم است.
اگر می‌خواهیم مقام رهبری را بشناسیم تدبیر کنیم در شناخت ایشان همه چیز به ما داده می‌شود. تدبیر کنیم در شناخت امام(ره) همه چیز به ما می‌دهند.
 
منبع: ماهنامه امتداد/ شماره 64، خرداد 1390/ صفحات (16-17)

یکشنبه 6 شهریور 1390

نویسنده: حسین   

گفت: آقای خاتمی گفته است «برای هر انسان باوجدانی، سرگذشت دردناك فلسطین مهم است».
گفتم: حالا، اگر كسی چند بار به طور مخفیانه و آشكار با «جرج سوروس» صهیونیست و دشمن تابلودار مردم مظلوم فلسطین، ملاقات كرده باشد چی؟!
گفت: چه عرض كنم؟! چنین شخصی به قول آقای خاتمی، یا «انسان» نیست و یا «وجدان» ندارد.
گفتم: حالا اگر همین افراد در روز قدس به سفارش مستقیم وزارت خارجه رژیم صهیونیستی، به نفع اسرائیل شعار داده باشند چی؟!
گفت: در آن صورت، وجدان و انسانیت و از این چیزها كه حتما ندارند.
گفتم: ولی تا دلت بخواهد «رو» دارند!

 

پنجشنبه 3 شهریور 1390

نویسنده: حسین   

«خدایا! تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف، خطر منافقان انقلاب را، همان‌ها كه التقاط سراسر وجودشان را و همه‌ ذهن و باورشان را پر كرده است و همان‌ها كه ریاكارانه برای رسیدن به مقصودشان، دستمال ابریشمی بزرگی به بزرگی مجمع‌الاضداد را به دست گرفته‌اند و همان‌ها كه رجایی و باهنر را می‌كشند و هم به سوگشان می‌نشینند... به مسوولان گوشزد كرده‌ام، ولی نمی‌دانم چرا...»

این بخشی از وصیت‌نامه‌ شهید سیداسدالله لاجوردی است كه در روز اول شهریور 1377 توسط عوامل گروهك تروریستی منافقین در بازار تهران به شهادت رسید.

وی در سال بحرانی 1360 و در اوج فعالیت‌های تروریستی گروهك‌های منافق و معاند با نظام، مسوولیت دادستانی انقلاب اسلامی تهران را بر عهده گرفت و مدتی بعد ریاست سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی به او سپرده شد. لاجوردی پس از مدتی از ریاست سازمان زندانها استعفا داد و به كار در بازار تهران مشغول شد.

سیدحسین لاجوردی، فرزند شهید اسدالله لاجوردی در گفت‌وگو با ایسنا، به شرح خاطراتی از همراهی با پدر پرداخت.

وی می‌گوید: «پدرم به هیچ كاری به اندازه مطالعه و تحقیق اهمیت نمی‌داد. در كتاب اسناد ساواك نیز در مورد ایشان نوشته شده كه بعد از بهبودی مختصر شكنجه‌های دوران زندان، مطالعه و تحقیق در قرآن و نهج‌البلاغه را آغاز می‌كرد، بطوری كه در زندان‌های شاه تا رسیدن به سطح اجتهاد مطالعه كرد.»

 

لاجوردی یادآور شد: «شهید لاجوردی در سال 1341 با امام خمینی (ره)‌آشنا شد و پس از آن در سه دوره مختلف بیش از 10 سال را در زندان سپری كرد و به دلیل شكنجه‌های آن دوران، چشم چپ ایشان كاملا آسیب دید و شكستگی‌های كمر، گردن و پای ایشان تا آخرین روزهای عمر آزارشان می‌داد. در اسناد ساواك ذكر شده كه هرچه ایشان را بیشتر شكنجه می‌دادند، آبدیده‌تر می‌شد و نسبت به اهداف مبارزات خود راسخ‌تر.»

حسین لاجوردی خاطرنشان كرد:

«امام (ره) از ایشان به عنوان یك انسان ژرف‌نگر و خستگی‌ناپذیر در قبل و بعد از انقلاب یاد كرده‌اند و در بین دوستان و همرزمان خود به عنوان مرد پولادین شناخته شده بودند.»

وی ادامه داد: «همزمان با پیروزی انقلاب، پدر از زندان آزاد و همراه با دیگر مبارزان در مسوولیت‌های مختلفی مشغول به كار شد. در همان ابتدا برای مشایعت امام (ره) به منظور بازگشت به ایران، به پاریس رفتند. پس از آن نیز همواره در خدمت حضرت امام بود تا اینكه با نظر ایشان، در سال 1360 مسوولیت دادستانی انقلاب اسلامی تهران را بر عهده گرفت. البته باید این نكته را در نظر گرفت كه سال 60 سالی بود كه در تهران روزانه حدود 30 ترور موفق انجام می‌شد. بطوری كه هر كس عكس حضرت امام (ره)‌ را همراه داشت، ترور می‌شد و ناامنی مطلق حكمفرما بود. شهید لاجوردی به دلیل شناختی كه در دوران زندان رژیم سابق از گروهك‌ها پیدا كرده بودند، از نظر امام (ره)‌ بهترین گزینه برای به عهده گرفتن این سمت شناخته شدند.»

فرزند شهید لاجوردی توضیح داد: «ایشان اولین كسی بودند كه در سال 52 و در زندان به ارتباط سازمان مجاهدین خلق با عوامل رژیم شاهنشاهی پی بردند و روشنگری در مورد این گروه را آغاز نمودند. منافقین از همان موقع نسبت به ایشان حساس بودند تا اینكه در زمانی كه ایشان از همه‌ مسوولیت‌های حكومتی استعفا داده بود و در بازار تهران به شغل سنتی خود مشغول بود، ایشان را به شهادت رساندند.»

 

لاجوردی در ادامه، در خصوص ویژگی‌های شخصیتی پدرش گفت: «پدرم سعی می‌كرد كه مطالعه در خانواده نقش اساسی داشته باشد. ساده‌زیستی، از ویژگی‌های بارز ایشان بود و با اینكه تمكن مالی خوبی داشتند، سادگی را مبنای زندگی خود قرار داده بودند. بیشتر اوقات با دوچرخه به محل كار خود می‌رفتند و هیچ‌گاه اجازه ندادند كه ما برای انجام كارهای شخصی و خانوادگی از اموال دولتی استفاده كنیم.»

وی خاطرنشان كرد: «شهید لاجوردی احترام فوق‌العاده‌ای برای بانوان قائل بود و در نامه‌هایی كه از زندان برای مادر و خواهرم می‌نوشتند، تاكید می‌كردند كه مبادا شما هم جزو خانه‌نشینان و نظاره‌گر فعالیت مردان شوید. به یاد می‌آورم كه قبل از انقلاب، مادر و عمه‌ام، تجمع‌های خانواده‌های زندانیان سیاسی را سامان می‌دادند.»

فرزند شهید لاجوردی یادآور شد:

«با حضور ایشان جوی عاطفی و معنوی در خانه حكمفرما بود. هرگاه ایشان برای اقامه نماز در منزل بودند،‌ نماز را به جماعت برپا می‌كردیم و همواره یكی از توصیه‌های ایشان به خانواده این بود كه سعی كنید با اغنیا كمتر رفت و آمد داشته باشید.»

لاجوردی در ادامه تاكید كرد: «پدر پنج بار برای حضور در جبهه اعزام شدند و با توجه به سن و سالشان كارهای سنگینی مانند ساختن سنگر و خالی كردن جعبه‌ مهمات در خطوط مقدم را به عهده می‌گرفتند.»

فرزند شهید لاجوردی به فعالیت‌های پدرش پس از انقلاب اشاره كرد و گفت: «پدر با توجه خاص به اهداف منافقان كه روی احساسات جوانان سرمایه‌گذاری كرده بودند و با تمسك به فطرت پاك جوان‌های انقلابی، مردم را متوجه ایده‌های التقاطی و ضد فطری سازمان منافقین می‌كرد و به دلیل نفوذ كلام و قدرت در بحث، باعث می‌شد كه بسیاری به اسلام بازگردند. معتقد بودند كه اگر كسی توبه كرد باید از مواهب توبه بهره‌مند شود و اگر كسی به روی نظام اسلحه كشید به سزای خود برسد. حتی پس از دستگیری گروه فرقان كه بسیاری از جمله استاد مطهری را به شهادت رساندند، توبه‌ آنها را پذیرفتند.»

وی در مورد روابط شهید لاجوردی و امام خمینی (ره) گفت: «ایشان بطور كامل مقلد امام (ره) بودند و این مساله را چه در كلام و چه در عمل اثبات كردند. در نامه‌ای از امام نیز به این نكته اشاره شده است كه در دوران اوج تهمت‌ها و توهین‌ها به شهید لاجوردی، هیچ‌كس مانند حاج احمد از ایشان حمایت نكرد.»

.........................................................................

شریف نیوز؛ پایگاه خبری - تحلیلی دانشجویان ایران

 

چهارشنبه 8 تیر 1390

نویسنده: حسین   

  نسبت با پیامبر


امیرالمومنان(ع) در سخنانش خود را چون بچه‌شتری که دنبال مادرش می‌دود دنباله‌روی پیامبر(ص) می‌داند1 و از رابطه مخصوص و جایگاه ویژه خود نزد پیامبر(ص) چنین می‌گوید: «در اتاقش راهَم می‌داد. کودک بودم که سر روی سینه‌اش می‌گذاشتم و در رختخوابش پناهم می‌داد؛ بدنش را به بدنم می‌چسباند و بویش را به‌ا‌م می‌شنوانید. چیزها را مزه‌مزه می‌‌کرد و در دهان من می‌گذاشت. در بچگی هم نه دروغی در گفته‌هایم یافت و نه اشتباهی در کرده‌هایم.»2
او می‌گوید: «هر روز نشانه‌ای از اخلاقش را برای من رو می‌کرد و به‌ام دستور می‌داد تا به‌اش اقتدا کنم. هر سال هم که در حرا مجاور می‌شد، من می‌دیدمش و جز من کسی نمی‌دیدش. در تنها خانه آن روزِ اسلام، جز رسول خدا، خدیجه و من، که سومینشان بودم، کسی نبود. من نورِ وحی و رسالت را می‌دیدم و بوی پیامبری را می‌شنیدم.» 3

 

 

دوران پیامبر(ص)


حضرت علی(ع) بارها و بارها ویژگی‌های دوران پیامبر(ص) و خصلت‌های اعراب قبل از اسلام را برای مسمانان بیان می‌کند تا آنها یادشان نرود از کجا به کجا رسیده‌اند و بدانند که پیامبر چه معجزه‌ای کرده است: «مردم، گمراهانی سردرگم بودند و هیزم‌جمع‌کنِ فتنه‌ها؛ خواهش‌های نفس به غفلت کشیده ‌بودشان و غرور شکننده و نادانی شدید خوارشان کرده‌ بود. [آنها] در نشیب و فراز کارها و مصیبت نادانیشان سرگردان بودند.»4
«آن زمان مردم هرکدام بر دینی بودند، خواسته‌های متفاوتی داشتند و راه‌های متفاوتی را در پیش می‌گرفتند. بعضی خدا را شبیه مخلوقاتش می‌دانستند، بعضی اسم‌هایش را روی خداهای دیگر گذاشته‌ بودند یا غیر او را عبادت می‌کردند. او آنها را از گمراهی هدایت کرد و از جهالت به سوی خودش نجاتشان داد.»5
«زمانی او را فرستاد که مدت‌ها بود پیامبری نیامده بود، خواب مردم طولانی شده و پیمان‌هاشان شکسته‌ شده بود. آمد برای آنها[مردم] با گواهی که در دستش بود و نوری که از آن پیروی می‌کنند؛ آن [نور] قرآن است، پس بخواه از قرآن حرف بزند، که حرف نمی‌زند.»6
«شما ملت عرب بر بدترین دین و پست‌ترین جایگاه بودید. بین سنگ‌های خارا و مارهای خفتیده، اقامت کرده‌ بودید. آب آلوده می‌نوشیدید و غذاهای سفت می‌خوردید. خون [یکدیگر] را می‌ریختید و از قوم و خویشتان می‌بریدید. بت‌ها بینتان ایستاده ‌بودند و همیشه با گناهانتان بودید.»7

 

 

ویژگی‌های پیامبر(ص)


اما بعد از آن خدای سبحان دیدارش را برای محمد(ص) انتخاب کرد و از آنچه پیش خودش بود به او داد.8 پیامبرش با «دینی مشهور، نشانه‌هایی قدیمی، قرآنی مکتوب، نوری درخشان، چراغی منور و فرمانی مبین آمد تا شبهات را بزداید و با دلایلِ روشن استدلال کند، با آیات بیم دهد و با کیفرها بترساند.»9
خدا با او «کینه‌ها را نابود کرد و آتش دشمنی‌ها را فرو نشاند، برادران را به هم نزدیک و خویشاوندان را از هم دور کرد. با او آنچه را مایه‌ ذلت بود، عزت داد و آنچه مایه‌ عزت بود، ذلیل کرد. سخنش روشن است و سکوتش گویا.»10
خدا حضرت محمد(ص) را برگزید، چرا که او در کودکی بهترین خلق بود، در کهنسالی نجیب‌ترینشان، در اخلاق پاک‌ترین آنها و بخشنده‌ترین ابرْ با بارانی نم‌نم و آرام.11
امام علی(ع) پیامبر(ص) را نشانه‌ای برای قیامت، بشارت‌دهنده‌ای به بهشت و ترساننده‌ای از عقوبت می‌داند12 و درباره دلایل برگزیده شدن حضرت محمد(ص) می‌گوید: «خداوند محمد(ص) را به‌حق برگزید تا بندگانش را از بت‌پرستی برهاند برای عبادت خودش و از اطاعت شیطان برهاند برای اطاعت خودش. با قرآنی که توضیحش داده و محکمش کرده‌ است. تا بندگان، پروردگارشان را که نادیده‌گرفته‌اند بشناسند و به‌ا‌ش [وجودش] اقرار کنند، حال آنکه تکذیبش کرده‌بودند و برایشان ثابت شود [وجود] او که انکارش کرده‌ بودند.»13

 

 

دعا برای پیامبر(ص)


از نگاه امیرالمومنین(ع) پیامبر(ص) رسالت خود را کامل ادا کرد؛ «شهادت می‌دهم محمد(ص) بنده‌اش و فرستاده‌ برگزیده و مورد اعتمادش بود که از او راضی‌ است. فرستادش برای دلایلی که لازم بود و بروز پیروزی‌ها و نمایاندن راه. او پیام‌ها را جزء جزء رساند و [مردم] را به راهی برد که راهنمایش بود. علم‌های هدایت و مناره‌های نور را بر پا کرد.‌بند بند اسلام را محکم و دستگیره‌های ایمان را قابل اعتماد گردانید.»14
او بدون سستی و کوتاهی کارش را انجام داد. «فرستادش تا به حقیقت دعوت کند و شاهدی باشد برای مخلوقات. پس او پیام‌های پروردگارش را بدون سستی و کوتاهی، به‌خوبی رساند و در راه خدا با دشمنانش مبارزه کرد، بدون هیچ ضعف و بهانه‌تراشی‌ای. امام آنهاست که پرهیز می‌کنند و دلیل آنها که هدایت شدند.» 15
«خدایا برترین و بیشترین سلام‌ها و درودهایت را بر محمد قرار ده که بنده و فرستاده‌ات است. او که آخرین‌ِ گذشته‌ها و گشاینده‌ گره‌ها بود. حق را با حق آشکار می‌کرد، سپاه باطل را کنار می‌زد و ابهت گمراهان را خرد کرد. آنچه برعهده‌اش گذاشته‌شد با قوت و قدرت پیش برد. به دستور تو قیام کرد و عجله داشت تا تو را راضی کند، بدون آنکه عقب بیفتد یا تردید کند. وحی تو را درک کرد. عهدت را نگه داشت و مطابق دستور تو پیش رفت. تا شعله‌ای برای طالبان [نور] آتش برافروزد و راه را برای آنها که بیراهه رفتند، روشن‌کند.»16
خدا با او اقوام جداشده را همراه کرد و شکاف‌ها را هم‌آورد. اقوام را با هم صمیمی کرد وقتی آنها در قلب و جانشان کینه و نفرت هم را داشتند. 17

  اخلاق پیامبر(ص)
امیرالمومنین(ع) ما مسلمانان را منت‌دار خدا می‌داند که پیامبری چون او برایمان فرستاد که گرسنه از دنیا رفت و سنگ روی سنگ نگذاشت. 18 او درباره ویژگی‌های پیامبر(ص) می‌گوید: «قلبا از دنیا روی گردانده و یاد آن را در خودش کشته‌ بود. دوست داشت زینت‌ آن از جلوی چشمش دور شود تا چیزی برای استراحت از دنیا نگیرد، آرامشش را باور نکند و در آن آرزوی مقام و منصبی نکند. از دل و جان بیرونش انداخته و از جلوی چشم‌ دور کرده بودش. این‌گونه است حال کسی که با چیزی دشمن است؛ دوست ندارد ببیندش و جلوش اسمی از آن بِبَرند.» 19
«رسول خدا(ص) روی زمین مثل بندگان می‌نشست و غذا می‌خورد. کفش‌ و لباسش را با دست خودش وصله می‌کرد. روی الاغ بدون پالان می‌نشست، پشت‌سرش هم سوار می‌کرد. پرده‌ای جلوی در اتاقش بود که نقش و نگارهایی داشت. به یکی از زنانش گفت از جلوی چشم‌های من برش دار، نگاهش که می‌کنم یاد دنیا و زینت‌هایش می‌افتم.»20
درباره رفتار او با دنیا می‌گوید: «دنیا را کوچک و خوار کرد. برایش ساده بود، ساده گرفتش. می‌دانست خدا دنیا را از او دور کرده تا انتخابش کند و برای غیراز او وسیع کرده تا خوارش کند. از دنیا دل کنده‌ بود. یاد آن را هم در خودش کشته‌ بود. دوست داشت زینت‌های دنیا پیش چشم‌هایش نباشند تا در آن، نه لباس زیبایی بخواهد و نه خانه‌ای آرزو کند. [آنچه] از سوی پروردگارش بود، بدون هیچ عذر و بهانه‌ای رساند. امتش را بیم داد و نصیحت کرد و به بهشت مژده داد و دعوت کرد.» 21
ایشان درباره نگاه پیامبر(ص) به مردم می‌گوید: «طبیبی ا‌ست که همیشه مشتاقانه برای طبابت می‌گردد، در حالی که داروهایش را محکم گرفته و وسایل جراحیش آماده است. آنها را جاهایی می‌گذارد که لازم است؛ در دل‌های کور، گوش‌‌های ناشنوا و زبان‌های لال. همیشه با دارویش دنبالِ جاهایی است که به آنها بی‌توجهی می‌کنند و سردرگمی می‌آورند. آنها که نه می‌خواهند با نور‌ حکمت روشن شوند و نه با کمک علوم روشن، بینا گردند، چون چهارپایان علف‌خوارند و مثلِ صخره‌های سخت.» 22


یك نویسنده معروف مسیحی درباره ابعاد شخصیتی رهبر معظم انقلاب گفت : آیت الله خامنه ای مردی بزرگ است كه اگر نبود به این مرتبه نمی رسید
به مناسبت ولادت با سعادت فخر عالم وجود، حضرت امام علی(ع)، «جرج جرداق»، نویسنده معروف مسیحی و مؤلف كتاب «الامام علی صوت العداله الانسانیه » در گفت وگو با «تابناك»، ضمن بیان برخی ویژگی های اندیشه ای و شخصیتی امام علی(ع)، خاطره خود از دیدار با رهبر انقلاب در سال 1997 میلادی را بازگو كرد.
این متفكر و نویسنده معروف مسیحی در این باره گفت : در سفری كه در سال 1997 به ایران آمدم، با امام خامنه ای دیدار كرده و گفت وگو كردیم. احساس كردم كه بواقع، انسانی بزرگ است، چه، از ویژگی های انسان بزرگ تواضع است. ایشان به همان اندازه كه بزرگ بود، متواضع هم بود.
وی افزود: در آن دیدار در مورد امام علی(ع) و انگیزه هایی صحبت كردیم كه موجب شده بود در مورد امام علی(ع) كتاب بنویسم. ایشان كتابم را خوانده و بسیار پسندیده بود و من نیز به این خاطر از ایشان تشكر و به ایشان عرض كردم كه بحق، نام شما باید امام باشد و ما از شاگردان شما هستیم.
جرج جرداق درباره برداشت خود از شخصیت رهبر انقلاب گفت: ایشان یك انسان متفكر، فرهیخته، دانا، بزرگوار، وارسته و متواضع بود، همان گونه كه شایسته یك رهبر است. در مورد ایشان باید بگویم كه او پیرو امام خمینی(ره) است و امام خمینی(ره) هم پیرو امام علی(ع) بود. آیت الله خامنه ای، مردی بزرگ است و اگر این گونه نبود، به این مرتبه نمی رسید.
وی در پایان گفت: من می دانم هر كس بخواهد شخصیت ایشان را تعریف كند، او را شخصیتی در منتهای انسانیت و بر قله اخلاق و عدالت معرفی خواهد كرد. ایشان انسانی بزرگ است و ایران به خاطر وجود چنین شخصی باارزش است. من از همین جا آرزو می كنم كه ایران در این زمان همان گونه كه شایسته چنین مردی است، همراه با عدالت و اخلاق و همه خوبی ها باشد. به صورت كلی می توانم بگویم كه امام خمینی(ره) و امام خامنه ای بر راه و روش امام علی(ع) حركت كرده اند.

یکشنبه 29 خرداد 1390

نویسنده: حسین   

9 خرداد 90، سی و چهارمین سالگرد مرحوم شریعتی است. شخصیتی که به اندازه کافی موافق و مخالف داشته و دارد و همیشه یک پای دعواهای سنتی سیاسیون و روشنفکرن 3 دهه پس از انقلاب بوده است.

طبیعتا شریعتی نه بدون اشتباه بوده و نه 100% باطل، اما جدای از همه این مباحث که فرصت جداگانه ای می طلبد به نظر می رسد هنوز بخش هایی از تفکر وی که برای نسل امروز قابل استفاده می باشد ناشناخته مانده است. لذا بخشهایی از اشارات مسقیم وی پیرامون مبحث "ولایت فقیه" عینا نقل می شود:

« با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نُواب انتصابی - که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می راند و مردم، از طریق این بابهای تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و مسئولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر انتخاب فرا می رسد.

" توقیع (فرمان) ِ مشهور امام –که پیش از ورود به دوران غیبت بزرگ صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین ِ نظام ِ امامت می شود ، بدین گونه اعلام می دارد:

"فَامّا الحَوادث الواقِعَه ، فارجِعوا فیها اِلی رُواةِ احادیثُنا ، فَانّهُم حُجَتی عَلَیکُم وَ اَنا حُجَتُ الله عَلَیهِم"
"اما دربارۀ پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی وقوع می یابد، به راویان سخن ما - دانشمندان و متفکرانی که به سخنان ما ، هم دانایند و هم آشنا - رجوع کنید ، که آنان حجت منند بر شما و من حجت خدایم بر ایشان"

اما اینها چه کسانی اند ؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند ؟

ضوابط و شرایط ِ انتخاب آنان را امام صادق علیه السلام برای توده مردم اعلام کرده است :

"امّا، مَن کانَ مِن الفُقَهاء صائِناً لِنَفسِه، حافِظاً لِدینه، مُخالفاً لِهواهُ، مطیعاً لامر مولاه، فللعوام اَن یُقَلّدوه"

"اما ، از دین شناسان، آنکه نگهدار و خویشتنش بود، نگهبان ایمانش، مخالف هوسش، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش، بر توده مردم است که تقلیدش کنند"

تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی داند، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه عقل این است که در این جا خود را نفی کند و عقل آگاه را جانشین خود کند. بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص خردمندی نکند. چه ، خردمندی کردن در اینجا بی خردی است و اقتضای تعقل، تعبد است و تقلید. مهندس، طبیب، حقوقدان و رهبر یک تشکیلات انقلابی یا حزبی، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیعتر و مجری تر از همه یافته اند. زیرا شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند، فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته های زندگی جاری است و هر جامعه ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است.

بنابر این می بینیم که در این دوره غیبت کبرا یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر ... گر چه این انتخاب شونده به وسیله مردم انتخاب می شود ، اما در برابر امام مسئول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله مردم، فقط در برابر خود مردم که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند مسئول است .

این است که مردم ، نایب عام را خودشان، با تشخیص و آرای خودشان، بر اساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند، و او را جانشین امام تلقی می کنند و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسئول است یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده ، مسئول این نیست که ایده ها و ایده آلها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند، بلکه مسئول است که مردم را بر اساس قانون و مکتبی که امام و رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کرده و آنها را بر اساس آن مکتب تغییر و پرورش دهد.

البته این انتخاب که یک "انتخاب مُقُیّدی است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی عالِم شناسان به این انتخاب مبادرت ورزند و مردم هم که خود به خود با فضلا و و روحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی، اطبا، داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می کنم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم ؛ یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.

این امام، در دوره غیبت، مسئولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به حضیض فساد رسیده باشد."

کتاب انتظار مذهب اعتراض، صفحات 24 الی 29.

نویسنده و استاد برجسته بولیویایی، منشور حكومتی امام علی(ع) را گمشده حاكمان امروز جهان دانست و گفت: به زودی تدریس نامه امام علی(ع) به مالك اشتر را در دانشگاه های بولیوی آغاز می كنم.
به گزارش فارس مراسم میلاد حضرت علی(ع) با حضور شماری از شیعیان، مسیحیان، ایرانیان مقیم، نویسندگان و اهالی رسانه كشور بولیوی در مركز اسلامی لاپاس برگزار شد.
«خوئن كارلوس» نویسنده برجسته بولیوی و استاد دانشگاه در این مراسم در مركز اسلامی بولیوی، طی سخنانی به تبیین ابعاد نامه امام علی(ع) به مالك اشتر پرداخت و گفت: بسیار متعجبم كه چگونه این نامه كوتاه، من را مجذوب خود كرده است و شخصیتی مانند ایشان در دستوراتی، مشكلات حكومت های امروزی را حل می كند.
این نویسنده كاتولیك ادامه داد: حضرت علی در این نامه ارزشمند، حاكمان را به در نظر گرفتن خداوند در كارها سفارش می كند و این نكته ای است كه گمشده حاكمان امروز به شمار می رود.
نویسنده كتاب «ایران هدف امپریالیسم» با ضروری خواندن تدریس نامه امیرالمومنین(ع) در دانشگاه های كشور بولیوی ابراز كرد: این نامه باید به عنوان یك سیاست كاری در دستور كار دولت های كشورهای مختلف قرار گیرد.
این استاد دانشگاه و نویسنده كتاب جهاد دفاع مقدس، خواستار توزیع گسترده این كتاب در كشورهای آمریكا لاتین شد و ابراز داشت: من به زودی تدریس این نامه را در دانشگاه های كشور بولیوی آغاز خواهم كرد.
در این مراسم كه شماری از شیعیان، مسیحیان، ایرانیان مقیم و نویسندگان و اهالی رسانه كشور بولیوی حضور داشتند، در یك ارتباط ویدئو كنفرانسی با یكی از استادان حوزه علمیه قم، ابعاد زندگی حضرت علی(ع) تشریح و تبیین شد.
سخنرانی یكی از خبرنگاران شبكه تلویزیونی درباره امام علی(ع) و برگزاری مسابقه درباره امیرالمومنین از دیگر برنامه های این مراسم معنوی بود.
در پایان این مراسم، ترجمه اسپانیولی نامه حضرت علی(ع) به مالك اشتر به حاضران اهدا شد و به كسانی هم كه نام آنان «علی» بود، هدایایی اهدا شد.

رهبر معظم انقلاب در دیدار اخیر خود با نمایندگان مجلس شورای اسلامی در واكنش به سخنان تمجید آمیز یکی از نمایندگان حاضر در مورد ایشان، در بیانی که حاکی از هوشمندی و صفای نفس است، فرمودند: «این جور بیانات، هم به ضرر من است، هم به ضرر خود گوینده است. نبایستى این بیانات به این شكل بیان شود... اینجور تعبیرات، تعبیراتى نیست كه انسان را خوش بیاید یا كمكى به كار پیشرفت انسان بكند. ما همگى بندگان خدا هستیم و ان‌شاءالله خدمتگزاران مردم هم باشیم.»

رهبر انقلاب سال‌ها قبل نیز هنگامی که حاضران در سرودی "سرور ما، خامنه‌ای" را ندا می‌دادند، فرمودند: «من خواهش می‏کنم که الفاظ این اشعار و سرودها را از کلمات مبالغه‏آمیز خالی کنید... بنده افتخارم به این است که بتوانم خدمتگزار شما و مردم باشم. "سَروَر" فقط خدای متعال است و به امر او و در پیروی و عبودیّت او بندگان صالحِ برجسته و معصومین علیهم‏السّلام‏‌اند. ما بندگانی ناقص، نارسا، و ضعیف هستیم. بزرگ ترین هنر ما این است که بتوانیم در لابه‏لای همه ضعف‌هایی که داریم، کاری انجام دهیم که انشاءالله طبق وظیفه باشد. این کلمات مبالغه‏آمیز را حذف کنید. بنده، وقتی این کلمات را می‏شنوم، حقیقتاً متأذّی می‏شوم.»

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در موردی دیگر هنگامی که ایشان را "علی زمان" خواندند، فرمودند: «وقتی کسانی اسم مبارک امیرالمؤمنین (علیه‏السّلام) یا اسم مبارک ولیّ‏عصر (روحی‏فداه) را می‏آورند، بعد اسم ما را هم دنبالش می‏آورند، بنده تنم می‏لرزد... ما کجا، کم‌ترین و کوچک ترین شاگردان آن‌ها کجا؟ ما کجا و قنبرِ آن‌ها کجا؟ ما کجا و آن غلام حبشیِ فدا شده در کربلای امام حسین (علیه‏السّلام) کجا؟ ما خاک پای آن غلام هم محسوب نمی‏شویم.»

برخوردهای اینچنین، سیره همه بندگان مهذب خداست که باید الگوی همه به ویژه صاحب منصبان ارشد قرار گیرد و هر چه دایره اختیارات و قدرت فرد گسترده تر می‌شود، هوشیاری او در برابر اطرافیان و مادحان اهمیتی مضاعف می‌یابد. ازهمین رواست که امام امت می‌فرمود: «همه دست‏اندركاران- به ویژه رئیس جمهور- باید از چاپلوسان دغل‌باز و زبان بازان حیله‏گر بر حذر باشند.»

به هر حال، وقتی شخصیت برجسته‌ای مانند مقام معظم رهبری با برخورداری از درجات بالای معنوی و تهجدهای شبانه، این‌گونه در برابر عبارات تمجیدآمیز که اغلب هم از سر صداقت و عشق به ولایت ابراز می‌شود، واکنش نشان می‌دهند، تکلیف صاحب منصبانی که هنوز در پله‌های ابتدایی خو‌دسازی قرار دارند، بیش از پیش روشن می‌شود.

پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390

نویسنده: حسین   

السلام علیک یا روح الله ایها العبد الصالح، المطیع لله و لرسوله و السلام علی جمیع شهداءنا. طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم. فیالیتنی کنت معکم فأفوز فوزا عظیما و سلام بر خاصه شهدای این مناسبت آقا سید مرتضی آوینی، امیر سپهبد صیاد شیرازی و مهندس سعید یزدان پرست.

باز هم درود و سلام بی کران خودمان را به ارواح جمیع شهدای نهضت بیداری جهان اسلام خاصه در بحرین می فرستیم که این روزها در نبرد با اشقی الاشقیا امریکا، یهود و آل سعود هستند و یاری همه شما را می‌طلبند؛ باز هم برای شادی روح‌شان صلواتی را بفرستید.

قبل از هر چیز دست همه شما را می بوسم، شما مردم خوب، با مرام و با صفا که با عشق در اینجا حضور پیدا کردید و نمونه ندارید. کجای دنیا را سراغ دارید که قریب 20 سال از شهادت یکی از علمداران‌شان گذشته باشد و اینگونه هر جا که مراسم می گیرند، حضور پیدا کنند. فقط شما تهرانی ها هم که به صیاد شیرازی و آقا مرتضی و یزدان پرست نزدیک تر بودید، اینطور نیستید، بلکه در یزد دو برابر جمعیت شما آمد، یا در قزوین و آذربایجان هم همین طور. همه دنیا در کار شما مردم مانده است که چه آدم های عجیب و غریبی هستید، آن جایی که باید در میدان بیایید و خودتان را نشان بدهید، علی‌رغم همه گرفتاری ها، فشارها و طعنه هایی که از هزاران گلوله آر پی جی بدتر است، باز هم تا این ساعت حضور می‌یابید.

قرآن فرمود "و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا"، مپندارید آن‌هایی که در راه رضای خدا کشته شدند، با او معامله کردند و او خون‌شان را خرید، مرده اند، بلکه زنده اند.

هر چقدر جنگ نرم بیشتر می شود، ما جمع زیادی را به‌ویژه از میان خواص از دست می دهیم، ریزش زیاد داشتیم، هر چند نمی خواستیم این گونه شود، ولی این اتفاق افتاد. چه کسی فکر می کرد که در این مملکت و در بین خواص، کفیل خانواده شهدا آن قدر اشتباه کند که امروزه مورد مضحکه عام و خاص شود. کسی که از دست امام حکم گرفته بود، یک‌دفعه این گونه در معارضه با نظام قرار بگیرد و برای ایجاد تغییرات این گونه احمق شود. متأسفانه!

چه کسی فکر می کرد نخست وزیر زمان جنگ برای تغییر در نظام از محمود عباس پول بگیرد، چه کسی فکر می کرد آن هایی که عمامه و لباس بر تن داشتند، برای تغییر در نظام با جورج سورس یهودی جلسه بگذارند.

آقا مرتضی! تو خودت شاهد هستی، من این را نمی گویم این را همان آقایی می گوید که خودت دوستش داشتی و برای ایشان نوشتی که سر ما و فرمان شما و این را همان دو هفته بعد از اینکه حضرت آقا به ولایت این نظام رسید، نوشتی. به محض اینکه تعدادی از همان رفقایش، برخی از همان خزعبلاتی را که این روزها می گویند که "هیچ کس امام نمی شود" گفتند، همان جا ترمز را کشید. برای حضرت آقا نامه نوشت که اگر چه که بسیار افسوس خوردیم و باور نمی کردیم که روزی امام در کنارمان نباشد و در زیر چتری غیر از حضرت روح الله زندگی کنیم، اما امروز بسیار خوشحالیم که خلف صالح ایشان، پرچم را در دست دارد و در ابتدای نامه نوشت که آقا جان، سر ما و فرمان شما.

با این حال، ما در این نبرد، یک مشکلی داریم، یک مقدار که سن امثال ما گذشته و با این جماعت زندگی کردیم و به‌ویژه بنده سراپا تقصیر، وقتی حرفه ای می شوی، خیلی خطرناک است. حرفه ای که می شوی و این حرف ها را که چند جا می زنی، بعد دیگر عادی می شود، عین یک معلم که می آید فرمول ها را می نویسد، ولی این ها را برای شما می گویم. این ها را برای دختر و پسری می گویم که تا سالیان قبل وقتی این حرف ها را می زدیم، می گفتند یک چیزهایی می گویند، ولی وقتی فتنه 88 اتفاق افتاد، آنجا تازه فهمیدیم که آقا مرتضی؛ روشنفکر واقعی ما این روزها را می خواند، یعنی 20 سال دیگر را می دید که این جملات را انگار برای امروز نوشت. دختر و پسرم، در این جا هستی و خودت هم نمی دانی که برای چه آمدی، چون تو را آورده‌اند! حاج مرتضی، این روزها را می خواند که نبرد آخرالزمانی ما با امریکایی ها نیست، امریکایی ها مانند گرگ، وظیفه ذاتی خودشان را انجام می دهند و امام در گوش این نسل گفته که اگر امریکا "لا اله الا الله" هم بگوید، ما قبول نداریم، آن ها می خواهند ما را گول بزنند! جمله ای که هم بچه من می فهمد و هم استراتژیست‌من‌هایی که خیلی ادعایشان می شد که در اتاق فکر نظام هستند و دیدیم که نگاه‌هایشان در فتنه های اخیر به کدام سمت متمایل بود.

تکلیف امریکایی ها و اسراییلی ها مشخص است. فتنه از کجا شروع می شود و چه کسانی داخل معرکه می آیند؟ الله اکبر! این شهید بزرگوار این چنین عنوان می کند که "آخرین مقاتله ما به مثابه سپاه عدالت نه با دموکراسی غربی بلکه با اسلام امریکایی است! اسلام امریکایی از خود امریکا دیرپاتر است، اگر چه این یکی نیز عمرش به هزار ماه باشد به یک شب قدر فروخواهد ریخت و حق پرستان و مسضعفان وارثان زمین خواهند شد."

ادامه مطلب

  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :